الهه بهشتی

خرید بک لینک
احساس عجیبی داشتم، احساس سردرگمی. دو راه پیش رویم بود: ماندن یا رفتن که وقتی آن ها روی ترازو می گذاشتم هر دو کفه اش به یک اندازه سنگینی می کرد، سرنوشتم با انتخاب هر کدامشان به یک اندازه نامعلوم بود اما انگار هنوز یک چیزی از مین هیو در من مانده بود که وادارم می کرد بمانم، مین هیو برای من قله ی فتح نشده ای بود که باید فتحش می کردم. خودم را متقاعد می کردم که این دفعه فرق دارد، چهره ام را در آینه نگاه می کردم؛ خیلی پخته تر و زیباتر از آن دختر شانزده ساله ای بودم که مین هیو می شناخت، افسار زندگی ام را در دست گرفته بودم، کار می کردم و پول در می آوردم و حالا تنها چیزی که نداشتم مین هیو بود. اما نمی توانستم به این راحتی چشمم را به روی دنیای جدیدی که انتظارم را می کشید ببندم. ماندن به این معنا بود که برای همیشه با آرامشی که در کنار ویل داشتم خداحافظی کنم و دیگر آن چهره ی گرم و صمیمی را نبینم. هردوی آن ها را دوست داشتم، شاید گفتنش درست نباشد اما واقعا هردوی آن ها را به یک اندازه دوست داشتم فقط، فقط جنس دوست داشتن مین هیو فرق می کرد. او کسی بود که توانسته بودم در سخت ترین شرایط دوستش داشته باشم و حتی فکر کردن به او خوشحالی غیر قابل وصفی در من به وجود می آورد. خیلی با خودم کلنجار رفتم، زمان زیادی برای تصمیم گرفتن نداشتم و روز آخر که رسید، تصمیم گرفتم بمانم. از این تصمیم خوشحال نبودم اما خیالم الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:14

احساس کسی را داشتم که به یکباره همه چیزش را باخته است. من احمق آن جا چه می کردم؟ با کدام منطق مسخره ای به این نتیجه رسیده بودم که می توانم مین هیو را به دست بیاورم؟ چرا از چند کیلومتری ذهنم هم رد نشده بود که شاید ازدواج کرده باشد وقتی خودم هم در این مدت شخص دیگری را پیدا کرده بودم؟ یک لحظه احساس کردم در انفرادی تنگ و تاریکی به سر می برم که هر لحظه ممکن است سقف آن روی سرم فرو بریزد. تنها جایی که می توانستم برای چند لحظه در آن پناه بگیرم آشپزخانه بود، اشک هایم بی اجازه می ریختند و قفسه ی سینه ام طوری فشرده می شد که احساس می کردم تا چند لحظه ی دیگر به یک توده ی فشرده تبدیل می شوم و چقدر هم دلم می خواست که این اتفاق واقعا بیفتد و دیگر مجبور نباشم این بازی لعنتی را ادامه بدهم اما زندگی این حرف ها سرش نمی شود و دقیقا روزهایی که دلتان می خواهد دیگر بیدار نشوید زودتر از همیشه بیدارتان می کند تا رنج بیشتری را متحمل شوید.صدای مادرشوهرم خیلی زود مرا از خیالاتم بیرون کشید و به من فهماند که متأسفانه هنوز باید این بازی را ادامه بدهم:-میران! چایی آماده شد؟ مهمونامون خسته ان.چایی آماده بود و بهانه ای نداشتم، اشک هایم را پاک کردم و وارد اتاق شدم. مادرشوهرم به محض ورود من رو به مین هیو کرد و گفت:-آفرین به سلیقت پسرم، یورا هم خیلی با خوشگله هم معلومه که زن زندگیه!از کجا معلوم بود؟ بعدا فهمیدم یورا هم الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:14

مین هیو با این که مقدار زیادی پول همراه خودش و برای خانواده اش آورده بود، هنوز به همراه پدرشوهرم به کوهستان می رفت و هیزم می شکست اما یورا عملا هیچ کاری نمی کرد و جالبتر این که مادرشوهرم هم صدایش درنمی آمد و دلیلش را حتما خودتان می توانید حدس بزنید. من هم بعد از همان روز اول که در خانه ماندم و دیدم تمام کارها به دوش من است و از نظر روحی خیلی عذاب می کشم، حصیرهایی که بافته بودم را برداشتم و به بندر رفتم. سعی می کردم بیشتر کار کنم و دیرتر به خانه برگردم، کم کم اوضاع طوری شد که بعضی شب ها اصلا به خانه برنمی گشتم و کنار انیسا می ماندم. دیگر یک فروشنده ی تمام عیار شده بودم و هیچ وقت پیش نمی آمد که چیزی برای فروش نداشته باشم، حتی گاهی که چیزی برای فروش پیدا نمی کردم، سر راه از دهکده ها محصولاتشان را به قیمت های گزاف خریداری کرده و به قیمت های گزافتر در بندر می فروختم. تجارتم را گسترش داده و اقلامی که فقط در بندر پیدا می شدند را هم به دهکده ها و شهرها برده و می فروختم. گاهی هم خوش شانسی آورده و اشیاء قیمتی را که مسافران گم می کردند یا جا می گذاشتند پیدا می کردم و می فروختم. گاهی این اشیا تنها شامل یک شئ تزئینی برای مو و یا یک جفت دستکش می شدند اما خریداران بابتشان پول خوبی می دادند. یک شب که در اتاق انیسا خوابیده بودیم، مهمان مهمی وارد غذاخوری شد و تقاضای چند غذای محلی کرد اما سرآشپز که ن الهه بهشتی...

ما را در سایت الهه بهشتی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:14

صفحه بندی