مین هیو با این که مقدار زیادی پول همراه خودش و برای خانواده اش آورده بود، هنوز به همراه پدرشوهرم به کوهستان می رفت و هیزم می شکست اما یورا عملا هیچ کاری نمی کرد و جالبتر این که مادرشوهرم هم صدایش درنمی آمد و دلیلش را حتما خودتان می توانید حدس بزنید. من هم بعد از همان روز اول که در خانه ماندم و دیدم تمام کارها به دوش من است و از نظر روحی خیلی عذاب می کشم، حصیرهایی که بافته بودم را برداشتم و به بندر رفتم. سعی می کردم بیشتر کار کنم و دیرتر به خانه برگردم، کم کم اوضاع طوری شد که بعضی شب ها اصلا به خانه برنمی گشتم و کنار انیسا می ماندم. دیگر یک فروشنده ی تمام عیار شده بودم و هیچ وقت پیش نمی آمد که چیزی برای فروش نداشته باشم، حتی گاهی که چیزی برای فروش پیدا نمی کردم، سر راه از دهکده ها محصولاتشان را به قیمت های گزاف خریداری کرده و به قیمت های گزافتر در بندر می فروختم. تجارتم را گسترش داده و اقلامی که فقط در بندر پیدا می شدند را هم به دهکده ها و شهرها برده و می فروختم. گاهی هم خوش شانسی آورده و اشیاء قیمتی را که مسافران گم می کردند یا جا می گذاشتند پیدا می کردم و می فروختم. گاهی این اشیا تنها شامل یک شئ تزئینی برای مو و یا یک جفت دستکش می شدند اما خریداران بابتشان پول خوبی می دادند. یک شب که در اتاق انیسا خوابیده بودیم، مهمان مهمی وارد غذاخوری شد و تقاضای چند غذای محلی کرد اما سرآشپز که ن الهه بهشتی...
ما را در سایت الهه بهشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:14